امتیاز موضوع:
  • 13 رأی - میانگین امتیازات: 3.08
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد
#1
عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد

نو شد جهان و باز غم كهنه جان گرفت

عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد

اما دل من از ستم عيد غم نهاد

رنگ خزان گرفت.

همراه هر نسيم بهاري كه ميوزد

توفان رنج خسته دلان ميرسد ز راه

با هر جوانه يي كه زند خنده بر درخت

غم ميزند جوانه به دلهاي بي پناه

***

آن روزها كه چشم يتيمان خردسال

در خون نشسته است

هرگز بچشم مرد خردمند عيد نيست

سالي كه جاي پاي سعادت در آن نبود

در ديدگاه مردم دانا سعيد نيست

***
آن عيد نيست روز غم و دهشت منست

روزي كه پيش چشم

بينم برهنه پايي طفل يتيم را

***

من شادمان چگونه زيم در سراي عيد؟

كز هر سرا نواي غم آگين شنيده ام

دل را چگونه پر كنم از شادي بهار؟

كز هر كرانه ام

بس پير بينواي تهيدست ديده ام

***

هان، اي يتيم خرد!

اي كودك غريب!

لبخند عيد بر من غمگين حرام باد

گر با غم تو بر لب سردم نشسته است.

هان، اي كهنه جامگان!

عيشم شكسته باد اگر باچنين غمي

لبخند عيد بر لب من نقش بسته است.

***

اي مرد بينوا كه به هر عيد خانه سوز

شرمنده در برابر فرزند بينمت!

اي مرغك شكسته پر اي بينوا يتيم!

رويم سياه باد!

دستم تهيست،گوهر اشكم نثار تو

نوروز، چون زراه رسد همره بهار

گريم به حال و روز تو و روزگار تو.

***

عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد.

نو شد جهان و باز غم كهنه جان گرفت

عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد

اما دل من از ستم عيد غم نهاد

رنگ خزان گرفت.
و به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش نگردد که هنوز انسانم
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان